دیدار با اسدالله علم

رضا شاه تمامی خوانین متمرد را در سراسر ایران قلع و قم نمود و شعارش این بود که «یا در خدمت من یا مقابل من! هر کسی حالت دوم را اختیار کند معنی و مفهوم آن است که با من سرجنگ دارد»! دوست محمد خان بارانزهی (بارکزهی) و شیخ خزعل از نوع دوم بودند که در نهایت توسط رضا شاه از بین رفتند. شوکت الملک علم از نوع اول بود که تا سقوط محمدرضا پهلوی این خاندان بالاترین پست‌های مملکت را در اختیار داشتند از جمله امیر اسدالله علم که در جوانی به مقام نخست وزیری، وزیر دربار و رئیس دانشگاه پهلوی شیراز رسید و بخش عمده‌ای از کشور بخصوص شرق و منطقه فارس تحت نفوذ وی درآمد؛ بنابراین، بعد از رضا شاه، تعداد قابل توجهی از خوانین نسل دوم سیستان و بلوچستان (در زمان محمدرضا پهلوی) در خدمت درباریان بخصوص اسدالله علم قرار گرفتند. از این رو، پست و مقام و نمایندگی مجلس شورای ملی اختصاصاً به این گروه تعلق داشت و در طول سلطنت پهلوی دیگر اقشار جامعه نمی‌توانستند این جایگاه‌ها را به خود اختصاص دهند. در خصوص نوع ارتباط بین خوانین و حکومت پهلوی (دوم) دو خاطره به یاد دارم که آنها را به شرح ذیل عنوان می‌کنم:

آقای ق. م. یکی از خوانین منطقه بلوچستان بشمار می‌رفت. وی اغلب به تهران می‌آمد و بعضی وقت‌ها همدیگر را ملاقات می‌کردیم. یک روز که ق. م. به تهران آمده بود با بنده تماس گرفت و از من خواست که به همراه او به دیدار امیر اسدالله علم برویم. البته ایشان از قبل هماهنگی‌های لازم را جهت دیدار با اسدالله علم انجام داده بود. بنظرم در دو سه روز آینده این ملاقات می‌بایست صورت می‌گرفت. یک شب آقای ق. م. به من زنگ زد و گفت فردا صبح ساعت هفت در هتل محل اقامت وی حاضر شوم تا از آنجا به اتفاق هم به دیدار اسدالله علم برویم. بنابراین، رأس ساعت هفت صبح به هتل رفتم و از آنجا به اتفاق بسوی نیاوران که محل اقامت اسدالله علم بود حرکت کردیم.

پس از عبور از نگهبانی و تشریفات به ما اجازه ورود دادند. محل سکونت اسدالله علم یک باغ بزرگ بود که در وسط آن کاخ کوچکی قرار داشت. به محض اینکه من و ق. م وارد محوطه شدیم با تعدادی از سرداران و خوانین منطقه سیستان و بلوچستان مواجه شدیم. این بزرگواران همه در گوشه‌ای ایستاده بودند و برای نشستن حتی صندلی به آن‌ها نداده بودند. از حرف‌هایشان اینطور متوجه شدم که بین یک الی یک و نیم ساعت است که در آنجا حضور دارند و منتظر هستند که اسدالله علم از منزل خود خارج شود. از قرار معلوم اسدالله علم ساعت ده الی ده و نیم از منزل خود خارج می‌شد. فاصله جایی که ما ایستاده بودیم تا درب خروجی کاخ اسدالله علم ده متر بیشتر نبود. حقیقتاً این جمعیت را که دیدم کمی تعجب کردم، چرا که تصور بنده به این شکل بود که فقط من و ق. م قرار است با اسدالله علم ملاقات کنیم و نه دیگران.

بالاخره حدود ساعت ده صبح راننده علم اتومبیل تلفن دار بنز 450 SLS ایشان را دم درب متوقف کرد. با دیدن اتومبیل استرس و هیجان وجود همه را فرا گرفت. هیجان آن‌ها بیشتر بخاطر این بود که چه کسی از بین حاضرین زودتر می‌تواند شرفیاب شود و دست علم را ببوسد. همینکه علم از منزل خود خارج شد که سوار اتومبیل شود خوانین سریع مثل کسانی که در مسابقات دوندگی شرکت می‌کنند برای دست‌بوسی به طرف علم و اتومبیلش دویدند. اسدالله علم هم دست خود را دراز کرد تا توسط سرداران و خوانین بوسیده شود. صحنه بسیار جالبی بود. من اصلاً فکر نمی‌کردم که دیدار با اسدالله علم به این شکل برگزار گردد. در واقع از نوع و ماهیت جلسه خبر نداشتم. این طور فکر می‌کردم که آقای ق. م. تقاضای یک دیدار رسمی و به اصطلاح درست و حسابی را با علم ترتیب داده و به همین علت نیز بنده پذیرفتم که با ق.م. همراه شوم تا شاید فرصتی پیش آید و بتوان در خصوص سیستان و بلوچستان گفتگویی کرد.

 در آن روز نه ‌تنها دست امیر اسدالله علم را نبوسیدم بلکه ذره‌ای هم به ایشان کرنش نکردم. البته همراهی من برای نخستین بار بود و دیگر در چنین مراسمی به این شکل شرکت نکردم. لازم به ذکر است که هر کدام از این بزرگان که شتابان به دست‌بوسی اسدالله علم می‌رفتند به ‌نوعی تحت حمایت وی بودند. در این زمان که چنین ملاقات‌های شتاب زده صورت می‌گرفت بنده دوره لیسانس اقتصاد را می‌گذراندم. بااینحال تجربه شخصی من در آن روز دلیل بر این نمی‌شود که به این مسئله کلیت بدهیم و همه خوانین و سرداران سیستان و بلوچستان را با این نگاه بسنجیم. خوانین و سردارانی نیز وجود داشته‌اند که برای آنها دیدار با مقامات بلند پایه به این نحو ارزش نداشته و برای خود دارای جایگاه و اقتدار بوده‌اند.

از این ملاقات سرپایی و شتاب زده که بگذریم، ترتیب یک ملاقات دیگر با اسدالله علم داده شد و این دفعه نیز از بنده خواستند در این جلسه حضور داشته باشم. نوع این جلسه با آن جلسه‌ای که آن روز اتفاق افتاد فرق می‌کرد. فردی از طرف مرحوم حاج کریم بخش سعیدی با من تماس گرفت و گفت دانشجویان (بلوچ) مقیم تهران و برخی از خوانین (بلوچ) قرار است ملاقات مهمی با آقای اسدالله علم داشته باشند و شما هم لطفاً در این جلسه شرکت کنید. پس از هماهنگی‌های لازم زمان و ساعت جلسه تعیین گردید. تعداد شرکت کنندگان این جلسه تقریباً به چهل نفر می‌رسید. دقایقی پیش از ورود اسدالله علم به جلسه، کریم بخش سعیدی به حضار این طور گفت: «ببینید در این جلسه درخواست جمعی ما بخشودگی وام‌های کشاورزی (بانک) است...» اما هنوز سخنان کریم بخش سعیدی تکمیل نشده بود که اسدالله علم وارد سالن شد و جلسه رسماً آغاز گردید. برخلاف آن دیدار شتاب زده قبلی، در این جلسه اسدالله علم با همه حاضرین از نفر اول گرفته تا آخر به گرمی و با حوصله دست داد. به نمایندگی از اعضاء همینکه کریم بخش سعیدی شروع به ارائه درخواست (در قالب گزارش) نمود رئیس دفتر اسدالله علم حاضر شد و گفت «اعلیحضرت شما را احضار فرموده‌اند». آقای علم هم با شنیدن این خبر فوراً جلسه را ترک کرد و درخواست اعضای جلسه نیمه کاره ماند و انجام نشد.