تهران، شهر رویایی

از اینکه قرار بود بزودی استخدام دولت شوم شاد و سرحال بودم. دید و نگاهم نسبت به زندگی تغییر کرده بود. قبل از اینکه در کلاسهای دوره آموزشی شرکت کنم قیافه کارمندی به خود میگرفتم و تصور میکردم که من هم مثل فلان کارمند صاحب منزل و ماشین خواهم شد. در آنزمان کارمندی در وزارت دارایی خیلی ارزش داشت...

ادامه نوشته

توهین: نود و سه

در شش ماه اول 1346 باتفاق محمد رحیم یوسفی و همسرش در خانه ای کوچک واقع در نظام آباد تهران زندگی میکردم. یک روز صبح که در حیاط منزل قدم میزدم و به آینده فکر میکردم متوجه شدم که در همسایگی خانه آقای یوسفی عده ای کارگر و بنا مشغول کار بنایی و ساختمانی هستند. آنها در عین حال که...

ادامه نوشته

استخدام: نود و دو

از روزی که آن اتفاق افتاد و من نگران و پریشان از اداره کل سپاه دانش تهران سریع خارج شدم از معلمی نیز برای همیشه صرفنظر کردم. پس از آن دائم آگهی های شغلی در روزنامه ها را بررسی میکردم. یک روز که مشغول خواندن روزنامه بودم آگهی پذیرش استخدام در وزارت دارایی (وزارت امور اقتصادی...

ادامه نوشته

فرار عجیب: نود و یک

اداره آموزش و پرورش جیرفت کلیه حقوق های عقب افتاده مرا که ماهانه 450 تومان معادل 4500 ریال میشد پرداخت نمود. در شرایطی که بی پول بودم واقعا به چنین پولی نیاز داشتم. این رقم کلا به بالای سه هزار تومان میرسید که در آنزمان از سه میلیون تومان امروز (1396) بیشتر قدرت خرید داشت. ناگفته نماند که...

ادامه نوشته

مشکل صدور دفترچه سربازی: نود

از همینجا، یعنی اتاق کارکنان ستاد، پرونده غیبت سربازی خود را به جریان انداختم و سپس منتظر اقدام آقای جمالزهی شدم. روز بعد که به ستاد رفتم جمالزهی به من گفت <<باید شخصی بنام استوار حسنی که همپایه و دوست سرگرد معنوی است را ملاقات کنم.>> استوار حسنی یکی دیگر از آن بلوچهایی...

ادامه نوشته

فرصت طلایی: هشتاد و نه

اکنون اواخر سال 1345 است. علاوه بر 18 ماه خدمت سربازی، یک ماه و نیم دیگر به خدمتم اضافه شده بود که آن دوره را نیز به پایان رساندم. اما وقتی به آموزش و پرورش مراجعه کردم مسئولین مربوطه از صدور دفترچه پایان خدمت دوباره خودداری نمودند! ظاهرا چاره دیگری نداشتم و میبایست برای حل مشکل به کرمان میرفتم...

ادامه نوشته

تنبیه خانوادگی: هشتاد و هشت

افرادی که سربازی نرفته اند و با درجات نظامی آشنایی ندارند اهمیت این درجات را نمیدانند. در روستای طوحان پاکاری زندگی میکرد که خدمت سربازی را به اتمام رسانده بود و با درجات نظامی آشنایی داشت. بنابراین، وی اهمیت درجه بنده را میدانست. این پاکار در دوران سربازی خود سرباز صفر بوده است...

ادامه نوشته

عیسی خان در عنبر آباد: هشتاد و هفت

یک روز کدخدای روستای طوحان به من گفت که یکی از سرداران معروف بلوچستان به روستای عنبر آباد آمده است. برای بنده جالب بود که بدانم این سردار بلوچ کیست! بنابراین، به اتفاق یکی از اهالی با اسب به روستای عنبر آباد رفتیم. از قرار معلوم در این روستا خوانینی زندگی میکردند که نسبت خویشاوندی با...

ادامه نوشته

عدم صدور دفترچه پایان خدمت: هشتاد و شش

در سال 1346 دوره سربازی 18 ماهه بنده به اتمام رسید و همدوره های من مشغول تسویه حساب شدند. اما از آنجائیکه بنده غیبت داشتم و پرونده ای نیز در همین خصوص در ارتش تشکیل داده بودند آموزش و پرورش دفترچه پایان خدمتم را صادر نمیکرد. مسئولین مربوطه آموزش و پرورش میگفتند <<دادگاه ارتش میبایست تکلیف...

ادامه نوشته

مرگ یک روستایی: هشتاد و پنج

لازم به ذکر است، بعلت غیبت بیست و پنج روزه ام، مدت سه ماه بود که حقوقی دریافت نمیکردم. سرشماری همچنان ادامه داشت. سرشماری بوسیله الاغ، اسب، دوچرخه و یا هر وسیله ای که در دسترس کدخداها یا ریش سفیدان بود و با بنده همکاری میکردند صورت میگرفت. بتنهایی روستا به روستای...

ادامه نوشته

سرباز فراری: هشتاد و چهار

با توجه به جاذبه های تهران و بعلت غرور جوانی، ده روز مرخصی اینجانب به سی و پنج روز طول کشید! یعنی بیست و پنج روز غیبت از سربازی! یک روز به من اطلاع دادند که تلگرافی توسط پدرم از سراوان ارسال شده است. محتوای پیام پدر این بود که <<از ژاندارمری و پاسگاه مرکزی سراوان دنبالت...

ادامه نوشته

ازدواجی که خلاف رسم طایفه بود: هشتاد و سه

محمد رحیم در منزلی که متعلق به شخصی بنام مشتی حسین بود در یک اتاق اجاره ای زندگی میکرد. در اتاق دیگر این منزل یک مادر و دختر سکونت داشتند که متعلق به روستای پارچین بودند. پارچین در قسمت شرق تهران قرار داشت و محل ساخت اسلحه و مهمات بود. همسر این خانم فوت کرده بود و این مادر و...

ادامه نوشته

فکر رفتن به تهران: هشتاد و دو

در این مقطع زمانی روستای محل خدمت بنده ساردوِئیه بود که از شهر بیش از صد کیلومتر و از مرکز بخش حدود شش کیلومتر فاصله داشت. راهنمای تعلیماتی ما آقای طباطبایی بود. یک روز وی به ما اعلام نمود که <<میتوانید ده روز به مرخصی بروید!>> هر ده سال یک بار سرشماری صورت میگرفت و سال 1345 سال...

ادامه نوشته

دزد و ملای تاس گردان: هشتاد و یک

در یکی از روزها که مهمانهای من هنوز در روستای باب ترش حضور داشتند یک صبح کدخدای ده نزد من آمد و گفت <<سرکار سپاهی، ساعت دختر من چند روز پیش گم شده و من از ده مجاور یک ملا آورده ام تا دزد را پیدا کند. وی تخصص در تاس گردانی دارد. حال دزد پیدا شده و جنابعالی تشریف بیاورید و دزد...

ادامه نوشته

مهمانهای خاص در باب ترش کرمان: هشتاد

یک روز صبح زود اسب سواری از مرکز بخش (درمزار) به روستای باب ترش و به محل سکونت من که واقع در یکی از اتاقهای مدرسه بود آمد و گفت <<قربان، چهار نفر مهمان از بلوچستان آمده اند!>> وی پیام مهمانها و اسامی آنها را به من داد. پدرم حاج عطاء محمد، عمو حاج ابراهیم، محمد حسن طاهری (باجناق)...

ادامه نوشته

دوره تعلیماتی سربازی: هفتاد و نه

کل سپاهیان دانش را که تعدادشان حدودا سیصد نفر تخمین زده میشد به نقاط مختلف کشور تقسیم کردند. در این تقسیم بندی، جیرفت بعنوان محل خدمت بنده و چند نفر از دوستان تعیین گردید. در خدمت سربازی قوانین و مقررات خاص حاکم هستند. گاهی اتفاقات و خاطرات جالبی در این دوره برای انسان رخ میدهد...

ادامه نوشته

بیست و پنج صدم نمره: هفتاد و هشت

مدتی پس از امتحان کنکور سال 1343 از تهران به سراوان برگشتم. چندی بعد نمرات کنکور اعلام شد. وقتی نتیجه کنکور را اعلام نمودند در روزنامه بدنبال اسم خود گشتم اما متاسفانه آنرا نیافتم و خیلی متاثر شدم. بدبختانه فقط بیست و پنج صدم نمره کم داشتم که در رشته پزشکی پذیرفته شوم. آنزمان...

ادامه نوشته

شام و لباس رسمی: هفتاد و هفت

قبل از آنکه به سراوان برگردم در یکی از روزهای تعطیل باتفاق دوستان سراوانی برای تفریح  به دربند (تهران) رفتیم. هندوانه ای از دامنه کوه خریدیم و به نوبت آن را تا بالای کوه حمل کردیم و پس از اینکه به بالای کوه رسیدیم آن را بین همدیگر تقسیم کرده و خوردیم. تقریبا چند ساعتی آنجا ماندیم و نزدیک غروب...

ادامه نوشته

امتحان کنکور: هفتاد و شش

حدودا دو ماه برای امتحان کنکور سال 1343 فرصت داشتیم. بنابراین شدید در جستجوی کلاسهای تقویتی بودیم. کلاسهای "هدف" و "خوارزمی" در آن زمان برای آمادگی امتحان کنکور معروف بودند. من در هر دو کلاس ثبت نام کردم. وقتیکه اساتید در کلاسهای فیزیک، شیمی یا ریاضی تدریس میکردند آنچنان شفاف...

ادامه نوشته

اولین سفر به تهران: هفتاد و پنج

پس از اخذ دیپلم تقریبا یکسال فرصت داشتم تا به خدمت سربازی بروم. لذا از این فرصت استفاده کردم و پس از روزها بحث و گفتگو در نهایت با موافقت پدر و عمو ابراهیم تصمیم گرفتم جهت ادامه تحصیل به تهران بروم. در آن موقع رفتن به تهران برای فردی مثل من بسیار دشوار بود. اگر بخواهیم چنین تصمیمی...

ادامه نوشته

سال دیپلم: هفتاد و چهار

در تعطیلات کلاس یازده به سراوان رفتم. بعد از تعطیلات جهت ادامه تحصیل در کلاس دوازده میبایست  به زاهدان میرفتم. لازم به ذکر است که در این موقع دایی موسی خدابنده متاسفانه از زاهدان به ایرانشهر منتقل شده بود. بهرحال، با یک لحاف، پتو و متکا از خانواده خداحافظی کردم و به زاهدان بازگشتم...

ادامه نوشته

تاثیر تشویق: هفتاد و سه

در کلاس یازده که تحصیل میکردم  روزی آقای دین محمد گلدرزهی[1] یکی از اقوام نزدیک که مدتی در زاهدان اقامت داشت به دیدن من آمده بود. هنگامیکه  وی  مرا سخت مشغول مطالعه دید اینچنین گفت: <<امیدوارم که همیشه نانت گرم و آبی سرد داشته باشی. قلبی شاد برایت آرزو میکنم و امیدوارم...

ادامه نوشته

سختی درسها: هفتاد و دو

دو کوچه بالاتر از منزل اجاره ایی دایی موسی خدابنده، زمین کشاورزی وجود داشت که گاهی برای مطالعه به آنجا میرفتم. بعضی وقتها شخصی که معلم بنظر میرسید برای قدم زدن به آنجا می آمد. وی همزمان که قدم میزد رادیویی بهمراه داشت و به آن گوش میداد. وقتی این آقا را میدیدم پیش خود اینگونه...

ادامه نوشته

فن تدریس: هفتاد و یک

اکثر دبیران ما در سراوان فن تدریس را خوب بلد نبودند. مطالبی که آنها در کلاس درس ارائه میدادند را به سختی یاد میگرفتیم. این موضوع را در تهران متوجه شدم. بعد از دیپلم برای مدت کوتاهی جهت امتحان کنکور که به تهران رفته بودم آنجا فهمیدم که فن تدریس دبیران تهرانی با روش تدریس دبیران ما خیلی...

ادامه نوشته

لذت سینما رفتن: هفتاد

روزهای پنجشنبه استراحت میکردم و بهترین استراحت تماشای فیلمهای سینمایی بود. در زاهدان دو سینما بنامهای فروردین و ملک وجود داشت. سینما فروردین در خیابان امام خمینی و سینما ملک در خیابان آزادی واقع شده بودند. این سینماها معمولا فیلمهای هندی، ایرانی، و بندرت فیلمهای اروپایی و آمریکایی اکران...

ادامه نوشته

ادامه تحصیل در زاهدان: شصت و نه

خوشبختانه تجربه خوب بنده در زابل باعث شد که پدر و عمو ابراهیم با ادامه تحصیلم در زاهدان مخالفت ننمایند. از اینرو پس از پایان تعطیلات (اول مهر ماه) جهت ادامه تحصیل به زاهدان رفتم. شانس خوب بنده اینکه! اتفاقا دایی موسی خدابنده نیز از زابل به زاهدان منتقل شده بود. او و آقای پتی محمد جنگیزهی...

ادامه نوشته

تو باید پزشک شوی: شصت و هشت

تابستان 1340 را تا اول مهر ماه که زمان بازگشایی مدارس بود نزد والدینم در سراوان گذراندم. این دوران اوج خوشحالی و خوشبختی زندگی اجتماعی پدر و عمو ابراهیم بود. رفت و آمد فامیل، بازدید اطرافیان و اقوام در ایام عید بخصوص عیدهای فطر و رمضان، کانون گرم خانواده، حل و فصل امور مردم، تفاهم پدر و عمو...

ادامه نوشته

قتل مشکوک میرمراد: شصت و هفت

پس از امتحانات کلاس دهم برای تعطیلات تابستان به سراوان رفتم. در این موقع خانواده پدر و عمو ابراهیم از منزل قدیمی که همجوار "دیم کلا" بود به منزل جدید نقل مکان کرده بودند. محل جدید در سطح وسیعی بیرون از بازار قدیمی قرار داشت. در این زمان آقای میرمراد میرمرادزهی شهردار سراوان بود. یادم می آید...

ادامه نوشته

ابوالفضل ما: شصت و شش

علاوه بر حمید میرعثمان، آقایان تمندانی و "ن" از دیگر دوستان در کلاس دهم بودند. آنها بعدا به استخدام ارتش درآمدند و وارد نیروی دریایی شدند. "ن" در یک دبیرستان دیگر درس میخواند. با اینکه در زابل سنی مذهب زیاد بود اما شیعه های متعصبی هم زندگی میکردند که از خلفای راشدین خوششان نمی آمد...

ادامه نوشته

پشه ها و بادهای 120 روزه: شصت و پنج

با توجه به تجربه بنده، بدترین زمان در زابل بنظرم فصل امتحانات بود، یعنی از پایان اردیبهشت تا پایان خرداد (1340). در این زمان من و حمید میر عثمان هر شب زیر چراغهای برق در خیابان قدم میزدیم و با وجود میلیونها پشه درس میخواندیم. این موقع در واقع زمان شروع بادهای معروف 120 روزه بود. بعدا متوجه...

ادامه نوشته

متلک گویی ناظم به دختران: شصت و چهار

از آنجائیکه مصمم بودم به هر طریق نمره قبولی متوسط به بالا در کلاس دهم بیاورم، شب و روز درس میخواندم. اما یک روز ماجرایی پیش آمد که مرا بشدت نگران کرد. معلمی داشتیم قلدر و خشن بنام آقای "خ" که در عین حال ناظم دبیرستان بود. همانطور که قبلا اشاره شد، یک روز ناظم ما (آقای خ) لباس شیکی بر تن...

ادامه نوشته

گل بی بی و محمد خدابنده: شصت و سه

دایی موسی خدابنده از زابل به زاهدان منتقل شد. اما من میبایست تا پایان کلاس دهم در زابل میماندم. لذا آقای محمد خدابنده و خاله گل بی بی از روستای محل اقامت خود خارج شدند و در منزل آقای "ت . م . ر" که یک اتاق خالی داشت اقامت گزیدند. این تغییر مکان به خاطر بنده صورت گرفت. همسر آقای...

ادامه نوشته

سردار آریان خان: شصت و دو

بعد از اینکه دایی موسی خدابنده و خانواده اش زابل را ترک کردند (اواخر 1339) بعضی اوقات عصرهای پنجشنبه تا عصرهای جمعه که مدرسه تعطیل بود به روستایی که آقای محمد خدابنده (شوهر خاله ام) رئیس پاسگاه آن بود میرفتم. محمد خدابنده و خاله گل بی بی در آنجا زندگی میکردند. در آنزمان سرداری...

ادامه نوشته

پشتکار تحصیلی: شصت و یک

پنج ماه اول سال تحصیلی 39-40 که منزل دایی موسی خدابنده بودم یکی از پرخاطره ترین و بهترین دوران زندگی ام بشمار میرود. محل مطالعه من یا منزل دایی بود یا کلاس درس و یا پارکها و کنار دیوارها. لازم به ذکر است اگر در طول دوران تحصیل شاگرد اول نبوده ام اما همیشه در رده دانش آموزان یا دانشجویان...

ادامه نوشته

کتک کاری و دختران همسایه: شصت

از مهر 1339 تا پایان خرداد 1340 یعنی به مدت هشت ماه در زابل اقامت داشتم که پنج ماه را در منزل دایی موسی خدابنده گذراندم. در این مدت شبانه روز درس میخواندم و وضعیت درسی ام پیشرفت خوبی داشت. در آنزمان همسایه ای داشتیم بنام میرشکار که کارمند یکی از ادارات دولتی بود. او سه...

ادامه نوشته

تماشاگر زابلی و رقاصه هندی: پنجاه و نه

معمولا من و حمید میرعثمان پنج روز هفته حسابی درس میخواندیم و روزهای پنجشنبه را استراحت میکردیم و به سینما میرفتیم. علاوه بر شهرنشینان زابلی خیلی از زابلیهای روستایی نیز برای تماشای فیلم به سینما می آمدند. یک شب من و حمید در سینما نشسته بودیم و فیلم هندی تماشا میکردیم...

ادامه نوشته

درگیری لفظی با نوه حاکم بلوچستان: پنجاه و هشت

در همین منزل بزرگ که حمید و مادرش زندگی میکردند تعدادی دیگر از ژاندارمهای سراوانی با خانواده شان در اتاقهای مختلف سکونت داشتند. در یکی از این اتاقها بهمن خان بارکزایی نوه سردار دوست محمد خان (حاکم وقت بلوچستان) بصورت مجردی زندگی میکرد.[1] بهمن از لحاظ سنی چند سالی از من بزرگتر...

ادامه نوشته

دوستی من و حمید: پنجاه و هفت

حمید میرعثمان یکی از بهترین دوستانم بود. پدر حمید قادربخش نام داشت. وی جزء آن دسته از ژاندارمها بشمار میرفت که در اجرای سیاستهای دولت و ژاندارمری به زابل منتقل شده بود. ایشان دو همسر داشت که یکی از آنها مادر حمید بود. آقای قادربخش معمولا با خانم دومش زندگی میکرد. حمید و مادرش...

ادامه نوشته

دبیرستان دخترانه زابل: پنجاه و شش

در آنزمان جمعیت زابل از همه شهرهای سیستان و بلوچستان حتی از جمعیت زاهدان نیز بیشتر بود. بلحاظ آنکه روستاهای زابل نزدیک به شهر قرار داشتند عمدتا روستائیان برای خرید روزانه به شهر میامدند و غروب برمیگشتند. بیشترین رفت و آمد بین روستا و شهر بوسیله الاغ، اسب، موتور سیکلت...

ادامه نوشته

اهمیت دیپلم آنزمان: پنجاه و پنج

اول مهرماه 1339 در دبیرستان شاه رضا زابل برای کلاس دهم ثبت نام کردم. رئیس دبیرستان شخصی بنام آقای تفضلی بود که لیسانس زبان داشت و به ما انگلیسی می آموخت. او مردی وزین و خوش اخلاق بود. معلم فیزیک درجه لیسانس داشت که دبیر بسیار خوبی بود و فیزیک را عالی به ما درس میداد...

ادامه نوشته

محیط درسی من در زابل: پنجاه و چهار

از اتوبوس که پیاده شدیم، بی بی فاطمه و گل بی بی و نوزادشان به منزل آقای محمد خدابنده رفتند. منزل خدابنده در "پشت آب" محلی بین زابل و زهک واقع شده بود. او در آنجا ریاست پاسگاه را بر عهده داشت. وی رئیسی مقتدر و اسب سواری ماهر بود. من به منزل دایی موسی خدابنده که در محله خندق...

ادامه نوشته

سرقت در اتوبوس: پنجاه و سه

درباره حقه بازیها و جیب بریها و کارهایی که برای کلاه برداری از آدمهای ساده در تهران صورت میگرفت از عمو ابراهیم قبلا چیزهایی شنیده بودم. همانطور که قبلا گفته شد پس از جنگ با هاشم خان عمو ابراهیم را مدتی به تهران تبعید کرده بودند. وی در تهران زندگی میکرد و گاهی شاهد حقه بازیها...

ادامه نوشته

به طرف زابل: پنجاه و دو

بالاخره وقت کم کم میگذشت و فرصت چندانی نداشتیم و با اتومبیل دیگری میبایست عازم زابل میشدیم. در آنموقع چیزی بنام بلندگو نبود لذا راننده ها یا شاگردان آنها کنار درب گاراژ می ایستادند و با صدای بلند داد میزدند و از مسافرین میخواستند که سوار اتوبوس شوند. مسئول گاراژ ثلاثه که بختیاری نامی بود...

ادامه نوشته

چهار راه چه کنم: پنجاه و یک

تقریبا ساعت سه بعد از ظهر به زاهدان رسیدیم. وارد گاراژ ثلاثه واقع در خیابان امام خمینی (پهلوی سابق) که نزدیک تقاطع آزادی و امام خمینی قرار دارد شدیم. به این تقاطع  چهار راه "چه کنم" میگفتند. ساعت پنج  بعد از ظهر نیز میبایست بطرف زابل حرکت میکردیم. حدود دو ساعت وقت داشتیم. بنابراین...

ادامه نوشته

از سراوان به زاهدان: پنجاه

یکی از ژاندارمهای منتقل شده به زابل آقای دهقان نام داشت که محل خدمتش در ارتش بود. وی با مادرش زندگی میکرد. اتفاقا در آنروزها دهقان عازم زابل بود. فرصتی از این بهتر برای من نمیتوانست بوجود آید، چرا که باتفاق دهقان میتوانستم به زابل بروم. خوشبختانه همزمان با این مسئله همراه دیگر...

ادامه نوشته

زابل، شانس ادامه تحصیل: چهل و نه

مدتی گذشت تا اینکه پدر پیشنهاد نمود جهت ادامه تحصیل به زابل نزد دایی ام ملا موسی خدابنده بروم. پدر نامه ای به دایی نوشت و موضوع را مطرح کرد و ایشان هم  بسیار خوشحال شد و به گرمی پذیرفت که من نزد او بروم. پس از گفتگوهای مجدد بین پدر و عمو ابراهیم بالاخره تصمیم قطعی بر آن شد که...

ادامه نوشته

بیجامه و مصاحبه معلمی: چهل و هشت

خرداد 1339 در واقع پایان سیکل اول دبیرستان (کلاس نهم) محسوب میشد. در آنزمان یکی از مشکلات اساسی شهر ما نبود کلاس دهم یا دوره سیکل دوم دبیرستان در سراوان بود. شاید به همین علت پس از پایان دوره سیکل اول بسیاری از همکلاسیهایم ادامه تحصیل ندادند و پس از مصاحبه ای مختصر...

ادامه نوشته

دبیران بیاد ماندنی: چهل و هفت

آقایان رئیسی، بهرامشهری، امیرماهانی، مانی، کیانی و چند معلم محبوب دیگر، همه دیپلم داشتند و در مرحله سیکل اول یعنی همان دوره راهنمایی امروزی در سراوان تدریس میکردند. هیچکدام از دبیران فوق اهل سراوان نبودند و از شهرهای دیگر می آمدند. آنها برای ما از سطح سواد کافی برخوردار بودند...

ادامه نوشته

تزلزل در رابطه پدر و عمو: چهل و شش

پدر و عمو زندگی مشترک صمیمانه ای داشتند. آنها هر ملک و اموالی که میخریدند مشترکا بنام خود میکردند. هرگز پدر و عمو ناهار را بدون همدیگر و به تنهایی صرف نمیکردند. گاهی پدر آنقدر گرسنه میشد که مادر اصرار میکرد که غذا بخورد ولی او به محل بادگیران جائیکه مشرف به مسیر  بخشان و شستون بود...

ادامه نوشته

عقد اجباری: چهل و پنج

یک بانوی غیر بومی که دارای ظاهری زیبا بود مدتی در سراوان زندگی میکرد. در سراوان شایع شده بود که شبها این خانم با برخی از مسئولین از جمله فرمانده ژاندارمری و رئیس دادگاه ارتباط نامشروع دارد. بهرحال خبر بین مردم پخش شده بود و این موضوع برای برخی گران تمام میشد. از قرار معلوم...

ادامه نوشته

درگیری با پدر: چهل و چهار

زمانی پدرم (عطاء محمد طاهری) مدیر عامل شیر خورشید (هلال احمر امروزی) و رئیس انجمن شهر سراوان بود. در یک روز خوب و پرخاطره به اتفاق پدر به شیر خورشید رفتم. مستخدم برایمان چای آورد اما پدر چای را ننوشید و آنرا برگرداند. علت را که پرسیدم در پاسخ گفت <<پسرم، این سهم یتیم هاست.>>...  

ادامه نوشته

لباس بلوچی: چهل و سه

تا آنجا که یادم میاید تغییر اساسی در لباس زن و مرد بلوچ بوجود نیامده است. بدن، گومتام، پاچه شلوار، و آستین، چهار واژه گلدوزی پیراهن زنانه بلوچی میباشند. بعضی گلدوزیها گران قیمت و بعضی ارزان قیمت هستند. اما بجز تغییرات سطحی، فرم و شکل لباس بلوچی زنانه همیشه در طول این شصت سال...

ادامه نوشته

قتل جنین: چهل و دو

در دهه سی چندین مورد قتل جنین در سراوان اتفاق افتاد. البته این مسئله هنوز در بسیاری از نقاط کشور وجود دارد. این قضیه برمیگردد به اعتقادات و آداب و رسوم و سنتهای منفی جامعه خودمان. آنچه که مسلم است خواندن عقد و حلال کردن زناشویی بین زن و مرد توسط ملا در بین مسلمانان امری است...

ادامه نوشته

دید مردم نسبت به جنسیت زن: چهل و یک

بنظر میرسد که در زندگی اکثر بلوچها آثاری از اکراه در داشتن دختر از قدیم الایام وجود داشته است. احتمالا این خرده فرهنگ از اعراب رسیده است. اما امروزه در بلوچستان ایران خصوصا در مناطق شهری این مسئله تقریبا از بین رفته است. در زمانهای قدیم بطور مثال وقتیکه داماد آماده رفتن نزد عروس میشد قبل...

ادامه نوشته

تقدیرنامه دوره ابتدایی: چهل

در آن زمان چندین نوع امتحان نهایی داشتیم. اولین آن در پایان ششم ابتدایی بود، دومی در سیکل اول، سومی در پایان دبیرستان، و در نهایت کنکور دانشگاه که در مقاطع مختلف تحصیلی برگزار میشد. بنظرم امتحان ششم ابتدایی در نوع خود سخت ترین بود و رئیس آموزش و پرورش شخصا بر آن نظارت میکرد...

ادامه نوشته

دایی علی اکبر و قویترین مرد دنیا: سی و نه

همانطور که در بالا اشاره شد، دایی علی اکبر خدابنده، یکی از آن افرادی بود که با صدای بلند از میان جمعیت برخاست و علیه برادران بهایی اعلام جنگ کرد که خوشبختانه مسئله توسط ژاندارمری حل شد و جنگی در نگرفت. آقای خدابنده مردی قوی هیکل و ورزشکار بود. زمانی که بچه بودم گاهی به منزل...

ادامه نوشته

ملا و بهایی: سی و هشت

در دهه سی ملای معروفی وجود داشت که میگفتند صدای بسیار قشنگی دارد. اسم او را دقیق نمیدانم اما بنظرم ملا خیر محمد نام داشت. این ملا دارای ریش بلندی بود و در حوزه علمیه سرجو  تدریس میکرد. آواز بسیار خوب این ملا مردم را در روزهای جمعه از فرسنگها و کیلومترها برای ادای نماز به مسجد...

ادامه نوشته

فحاشی به مولوی: سی و هفت

در سال 1339 پدر و عمو ابراهیم  به سفر مکه رفته بودند. در غیاب آنها، سرپرستی خانواده پدر و عمو بر عهده عموی بزرگ ملا لعل محمد یوسفی[1] (پدر محمد رحیم یوسفی) بود.  وی در هوشک  زندگی میکرد. پس از فوت همسر اولش (بی بی تاج بی بی)، عمو لعل محمد  با زن دیگری بنام مهر بی بی ازدواج...

ادامه نوشته

پیش نماز انگلیسی: سی و شش

از قدیم انگلیس را بعنوان کشوری میشناسند که برای چپاول و غارت ملل بصورت اساسی عمل نموده است. میگویند انگلیسیها با آمدن برادران شرلی در دوره صفویه و وصلت با خواهران پادشاه صفوی به ایران ورود پیدا میکنند. در دوره صفویه "شیعه" مذهب رسمی ایران شد و از آن پس عمدتا ایرانیان شیعه شدند. این برای حفظ...

ادامه نوشته

تبلیغات مذهبی اولین مولویها: سی وپنج

بدون شک مولویها در آموزش و ترویج تعلیمات مذهبی خصوصا پس از انقلاب اسلامی در جامعه بلوچ نشین ایران نقش ویژه ای ایفا نموده اند.  برخی از مولوی های ایران صاحب اندیشه هستند، اما نه همه مولوی ها. بنظر اینجانب تعداد قابل توجهی از مولویهای بلوچ در دانش مذهبی تخصص نداشته و فاقد تحصیلات... 

ادامه نوشته

ماه رمضان و بچه ها: سی و چهار

معمولا بلوچها از قدیم الایام اعتقادات شدیدی به تشریفات مذهبی داشته و دارند. چه قبل از ورود مولویها به بلوچستان و چه بعد از آن این اعتقادات در بین بلوچها بوده و میباشد. اما جهت اجرای تشریفات مذهبی، بلوچها در مواردی افراط میکردند. بطور مثال در بین برخی از خانواده ها زنان حامله مقید به گرفتن روزه در ماه...

ادامه نوشته

تباهه: سی و سه

در زمان ما هسته خمیر شده ی خرما را با موادی که باعث اشتهای گوسفندان میشد قاطی میکردند، و آنرا در طول چندین ماه بخورد گوسفندان بخصوص بره ها میدادند. این غذا را گاهی به زور بدهان گوسفند میگذاشتند و گوسفند هم آنرا میخورد تا زمانیکه چاق میشد. این رسم پابندی نام داشت...

ادامه نوشته

بهترین غذا: سی و دو

در آن زمان مردم آنقدر فقیر بودند که بندرت نان گندم میخوردند. نان و خرما، کشک بلوچی، کشک بیرجندی، عدس، باقلا و سبزیجات جزء بهترین غذاها محسوب میشدند. برنج، یکی از بهترین غذاهای آنزمان، بسیار کمیاب بود. شاید ما که مثلا از نظر مالی وضعیت مناسبتری نسبت به دیگران داشتیم سالی...

ادامه نوشته

وابستگی پزشکی بلوچها به پاکستان: سی و یک

در دهه سی در کل سراوان فقط یک درمانگاه وجود داشت. این درمانگاه دیوار به دیوار فرمانداری قرار گرفته بود. مردم تمامی احتیاجات درمانی خود را از همین یک درمانگاه تامین میکردند. درمانگاه همیشه شلوغ بود. مردم از کیلومترها فاصله با الاغ یا پای پیاده نزد پزشک می آمدند.  در آنزمان که انگلیسیها...

ادامه نوشته

اولین رادیو: سی

دایی من، ملا موسی خدابنده، یکی از اولین یا شاید نخستین فرد صاحب رادیو در سراوان بوده است.[1] یادم می آید که عمو ابراهیم رادیوی دایی موسی را برای دو شب امانتی گرفته بود و شبها در حیاط منزل آن را روشن میکرد و صدای آن در روستا میپیچید. با شنیدن صدای رادیو تقریبا تمام اهالی بخشان در آن دو شب برای دیدن این دستگاه و... 

ادامه نوشته

خاطره ای از احمد: بیست و نه

آقای گل محمد صالحزهی جزء یکی از دبیران فوق العاده خشن آنزمان بشمار میرفت. او دارای معلومات خوبی بود و در شعر و شاعری نیز تبحر داشت. در کلاس ششم ابتدایی که تحصیل میکردیم یک روز گل محمد صالحزهی وارد کلاس شد. بلافاصله برپای دانش آموزان توسط مبصر کلاس انجام گردید. من و احمد کنار هم نشسته بودیم. ناگهان معلم با...

ادامه نوشته

از بخشان به شستون: بیست و هشت

در سال 1334 دوره چهار ساله اول دبستان به اتمام رسید. روستای بخشان فاقد دوره های آموزشی بالاتر از چهارم ابتدایی بود. دوره های بعدی یعنی از کلاس پنجم تا پایان سیکل اول (کلاس نه) فقط در شستون برگزار میشد. لذا برای ادامه تحصیل بایستی به شستون میرفتم. کلا سراوان فاقد امکانات بود، شاید تمام مغازه های شهر از بیست مورد...

ادامه نوشته

شکار در نخلستان: بیست و هفت

عمو ابراهیم همچون پدر با من مهربان بود. اگر چه گاهی بعلت شیطنتهای ما عصبانی میشد و حرفهای تندی میگفت ولی نگاهی پدرانه داشت. او یک تفنگ سر پر داشت که بجای فشنگ از بالای لوله تفنگ چاشنی و دارو و ساچمه بنسبتهای مشخص به داخل لوله میریخت. از آنجا که تفنگ وی سر پر بود کسی میبایست همراه او میرفت و ساچمه ها...

ادامه نوشته

پذیرایی از مهمانان: بیست و شش

از سال 1330 الی 1339 که در سراوان مشغول تحصیل بودم (آنزمان کلاس ده در سراوان وجود نداشت) از آشنا و غیر آشنا در منزل پذیرایی میکردم. خانه ما شباهت زیادی به مهمانسرا داشت. مسئولیت پذیرایی بیشتر بر عهده من بود. با این اوضاع و احوال فرصت برای درس خواندن بوجود نمی آمد. از اینرو برای مطالعه شبها مجبور بودم هیزم روشن کنم...

ادامه نوشته

تنبیهات وحشتناک دوره ابتدایی: بیست و پنج

بین خانه و مدرسه منزلی قرار داشت که کنار آن یک درخت گز بزرگ بود. وقتی باد به شاخه های این درخت میوزید آهنگ دلنشینی به گوش میرسید. یاد آن دوران بخیر، امروز هر وقت که باد از لابلای شاخه های درختان گز عبور میکند آهنگ دلنشین آن مرا به یاد دوران شیرین کودکی می اندازد. فاصله بین منزل و مدرسه برای سن و سالی چون من زیاد...

ادامه نوشته

دیپلماسی در طبیعت خان و ملا: بیست و چهار

تاریخ شاهد جنگ های بسیاری بین نمایندگان حکومت و نمایندگان باصطلاح دین بوده است. جنگ قدرت بین حکومت و کلیسا، یا پادشاه و پاپ، و یا حاکمان و روحانیون را نمیتوان مستثنی از این قاعده دانست. طبیعتا در سراوان قدیم نیز گاهی اختلاف بین خوانین و ملاها در میگرفت. این اختلافات بیشتر بر سر مالکیت و یا کسب قدرت بوجود می آمد...

ادامه نوشته

دیدن یک لیسانسیه: بیست و سه

در سال 1335 که کلاس ششم ابتدایی بودم و در آنموقع هنوز مدرسه دخترانه وجود نداشت حوا رحمانی و هما آموزگار از دخترهایی بودند که در کلاس ما مینشستند. حضور این دو دانش آموز دختر در کلاس ما موجب رقابت بیشتر بین پسرها میشد. امتحانات ششم دبستان خیلی سخت بود و من در ریاضیات واقعا مشکل داشتم. غلام محمد نصرتی...

ادامه نوشته

دزدی و تاس گردان: بیست و دو

در آنزمان، حاکم (خان یا سردار)، به قول معروف، تاپ ترین و بعد از آن ملا بالاترین قشر جامعه بلوچستان محسوب میشدند. در سراوان نیز به همین شکل بود. ایندو به روشهای مخصوص امور را اداره میکردند. سردار با اخذ ده درصد از درآمد مردم توان مالی خود را بالا میبرد و دارای نوکر و کلفت و مباشر و پاکار بود و به آنها حقوق میداد تا دستورات را اجرا کنند...

ادامه نوشته

عروسیهای زمان قدیم: بیست و یک

در دهه های بیست و سی در بخشان آنطور که به یادم می آید مردم گرسنه بودند و چیزی بنام رفاه اجتماعی و امکانات بهداشتی و پزشکی به مفهوم امروزی وجود نداشت. شخصا شاهد مرگ بعضی از کودکان فامیل و محله بعلت مثلا تب مختصر که امروزه براحتی قابل پیشگیری و درمان است بوده ام. با وجود این مشکلات مردم افسرده نبودند. امروزه...

ادامه نوشته

قنوات، بارانهای خشن، و تعاون: بیست

قنوات از حلقه های چاه تشکیل میشد. اولین چاه ها به مادر چاه معروف بودند. بعضی از قنوات بیش از هزار سال قدمت دارند.  بعنوان مثال چاهها و قنوات دزک[1]  دارای قدمت هزار و دویست ساله هستند. خشم طبیعت گاهی آنقدر زیاد میشد که بارانهای بسیار شدید میبارید. بنظرم در دهه سی بود که در یک مقطع زمانی بمدت یکماه باران بارید. تا قبل... 

ادامه نوشته

محبت والدین: نوزده

من معتقدم شیرین ترین دوره زندگی آدم از بدو تولد تا سن شش سالگی است. پس از آن بچه ها از خانواده خارج و وارد فضای مدرسه میشوند. در این زمان چون بچه ها زیاد آسیب پذیرند خیلی مورد توجه و مراقبت پدر و مادر و اطرافیان قرار میگیرند. اما با افزایش سن بچه ها از مراقبت والدین بتدریج کاسته میشود. بچه ها بزرگ شده و به دانشگاه میروند...

ادامه نوشته

اولین روز مدرسه: هجده

خاطره اولین روز مدرسه را خیلی ها فراموش نمیکنند. اولین روز مدرسه برای من بسیار خاطره انگیز است. این صحنه بیاد ماندنی را هنوز دقیق بخاطر دارم. تقریبا ساعت پنج و نیم صبح بود که مادرم (ماه بی بی خدابنده) وارد پشه بندی شد که من در آن خوابیده بودم. بخاطر هوای خنک و تمیز بخشان معمولا شبها در حیاط منزل پشه بند میبستیم و داخل آن...

ادامه نوشته

اولین کفش: هفده

در آنزمان پای برهنه راه رفتن برای ما و دیگران در بخشان عادی بود. کمتر کسی از بچه های بخشان کفش میپوشید. یک روز که پدرم  به منزل آمده بود مرا صدا زد و از من خواست که سریع پیش او بروم. به محض اینکه خدمت پدر رسیدم جعبه کوچکی که در دست داشت را بمن داد و گفت پسرم این مال تو است. این کفشها را برای تو خریده ام. لحظه بسیار...

ادامه نوشته

سیامک و صد ملخ: شانزده

سیامک یکی از وابستگان خوانین و همکلاسی من در دوران ابتدایی بود. یک روز سیامک با چند نفر از بچه ها شرط بندی میکند. مسابقه ای در زمینه های مختلف بین آنها صورت میگیرد ولی سرانجام سیامک شرط را میبازد. در نتیجه بر اساس شرطی که از قبل تعیین شده بود وی میبایست یکصد ملخ خام را یکجا میخورد. سیامک به ناچار مشغول خوردن...

ادامه نوشته

تبعید عمو ابراهیم: پانزده

یکی از تبعات این جنگ تبعید ملا ابراهیم به تهران بود. مدت تبعید وی در تهران چهار ماه بطول انجامید. همانطور که قبلا در ابتدا ذکر کردم، این دوران مصادف بود با فوت حامد کوچولو. از قرار معلوم عمو ابراهیم قول یک ساعت مچی به فرزندش (حامد) میدهد. اما تبعید عمو طولانی میشود و نمیتواند به موقع ساعت مچی را تهیه نماید. حامد مدام سراغ پدر...

ادامه نوشته

جنگ خان و دهقانان: چهارده

پس از قتل نادر شاه افشار، سرداران وی از قبیل کریم خان زند، محمد حسن خان قاجار، و نصیر خان بخشهای عمده ای از سرزمین ایران را به تصرف خود درآوردند. نصیر خان، از سند تا بم و از نواحی بلوچ نشین افغانستان تا دریای عمان و بخشی از سواحل مکران که سرزمین بسیار بزرگی بنام بلوچستان بود را تحت امر خود درآورد. او از سرداران خوشنام...

ادامه نوشته

تخم مرغ و شکم دزد: سیزده

یک روز خانمی بنام فاطمه با نگرانی و ناراحتی نزد پدر آمد و گفت که دیشب کلیه طلاها و زیور آلات وی بسرقت رفته است. پدر نزد سردار هاشم خان رفت و گفت که دستور دهد جارچی جار بزند و بگوید <<هر کسی که طلاها را دزدیده است اگر تا قبل از طلوع آفتاب فردا طلاها را تحویل ندهد قطعا شکمش منفجر میشود. زیرا که امشب تخم مرغی را...

ادامه نوشته

اولین اتومبیل: دوازده

دقیق به یاد ندارم، شاید چهار یا پنج ساله بودم که یک روز من و ماه بانو خدمتکار منزل بیرون رفتیم. ماه بانو مرا به دیم کلا (جلو قلعه) زمینی مسطح و مشرف به مسجدی که پدرم پیشنماز آن بود برد. همه چیز در آنجا برایم عادی بنظر میرسید. اما تنها چیزی که در نگاه اول توجه مرا عجیب به خود جلب کرد اتومبیلی بود که در آنجا پارک شده بود. از آنجائیکه...

ادامه نوشته

دیوان جاه: یازده

در حد فاصل دیوار باغ و جوی آب سکوی همسطحی وجود داشت که طول آن حدودا پانصد متر و عرض آن تقریبا به پانزده متر میرسید. معمولا هر روز در فاصله نمازهای عصر و مغرب در این مکان که معروف به دیوان جاه (محل تشکیل جلسات) بود سردار هاشم خان، پدرم (عطاء محمد طاهری) بعنوان پیش نماز مسجد، کدخدا پاکار و سایر دهقانان و ریش سفیدان...

ادامه نوشته

پدر و عمو

پدرم (عطاء محمد طاهری) دارای شغل سر دفتری ازدواج و طلاق به شماره 5/6 سراوان بود. او مسئولیت کلیه زمینها، باغها و درختهای خرما که مشترکا متعلق به پدر و عمو (ابراهیم طاهری) بود را بعهده داشت. پدرم جزء اولین اعضاء و رئیسان انجمن شیر و خورشید، و عمو ابراهیم از نخستین دبیران سراوان بشمار میروند. ایشان همچنین اولین معلم من...

ادامه نوشته

بازیهای کودکی

در فضای باز و دلنشین بخشان بازیهای جالبی صورت میگرفت. یکی از آن بازیها آنجلاسکی[1] نام داشت. در این بازی بچه ها بعد از زدنهای ملایم به همدیگر بلافاصله به طرف درختان خرما میدویدند و از آنها بالا میرفتند. کسی که ضربه میخورد سریع بدنبال ضارب میدوید تا وی را قبل از آنکه از درخت بالا برود بگیرد. بازی کپگ[2] یک سرگرمی دیگر بود. این بازی...

ادامه نوشته

خانه محل تولد من

پدر و عمو در یک منزل زندگی میکردند. این منزل در ابتدا دارای دو باب اتاق خشت و گلی بود. یکی از اتاقها خیلی بزرگ بود که کت تهارین[1] (اتاق تاریک) لقب داشت. کت تهارین محل زندگی عمو ابراهیم بود. وی همراه با بخت بی بی همسرش در این اتاق زندگی میکردند. فرزندان ایشان جان بی بی، عظیم، و نور بی بی (هما)، در همین اتاق متولد شده اند...

ادامه نوشته

خانواده پدر و عمو

طایفه ما که به ملازهی شهرت دارد از چهار خانواده بزرگ و نزدیک طاهری، یوسفی، گلدرزهی، و خدابنده، و چندین خانواده کوچک و بزرگ دیگر تشکیل شده است. جمعیت طایفه ملازهی امروز (1396) از دو هزار و پانصد نفر تجاوز نمیکند. حاصل ازدواج پدرم (عطاء محمد طاهری، بزرگ طایفه ملازهی)[1] و مادرم (ماه بی بی خدابنده)[2] یازده فرزند شامل پنج...

ادامه نوشته

اجداد من

از گذشتگان اطلاعات دقیقی در دست نیست. متاسفانه در خصوص طایفه ما (ملازهی) تاکنون کسی تحقیق و پژوهش ننموده، اما دو مسئله مشخص است و آن اینکه اجداد و نیاکان بنده بدون استثنا ملا و اصالتا بلوچ بوده اند. ملا تراب، ملا عبدل، ملا عبدالرحمان، و ملا شیر محمد، بترتیب نیاکان پدری ام هستند. ملا شیر محمد، پدر بزرگ بنده بوده است ...

ادامه نوشته

قلعه بخشان

در بخشان قلعه ای با عظمت بنام قلعه بخشان وجود داشت که قدمتش به دوران قاجار برمیگشت و یادگاری از عصر ملوک الطوایفی بود. آن قلعه بر فونداسیونی خاکی با ارتفاعی بلند بنا شده بود که در بالای این فونداسیون کاخ خان قرار داشت. برای رسیدن به سطوح بالای این قلعه میبایست از کوچه های تنگ و تاریک میگذشتیم. قلعه بخشان...

ادامه نوشته

بخشان

منطقه بخشان در سراوان واقع شده، سراوان یکی از شهرستانهای استان سیستان و بلوچستان در جنوب شرقی ایران قرار گرفته است. در بخشان منازل مسکونی جدا از نخلستانها هستند. بخشان دارای نخلستان بزرگیست که درختان خرما منظره زیبایی به این منطقه داده اند. خرما، گندم، جو و ذرت از محصولات کشاورزی این بخش بشمار میروند...

ادامه نوشته

پیشگفتار

داستان امیر ارسلان نامدار و فرخ لقا که از آن بعنوان یکی از مشهورترین داستانهای عامیانه فارسی یاد میشود را پدرم در یک مقطع زمانی هر شب قبل از خواب برای من و امید بصورت سریال وار و با هیجان تعریف میکرد. این مدت یکی از بهترین خاطرات دوران کودکی ام بشمار میرود. ماجرای امیر ارسلان از این قرار است که خواجه نعمان (بازرگان مصری) همسر...

ادامه نوشته

بیوگرافی

محمدرضا طاهری ادامه خدمات دولتی خود را از تهران به استان سیستان و بلوچستان انتقال داد و در این دوران مشاغلی از جمله: معاونت اداره کل ثبت احوال، نماینده ویژه استاندار در...

ادامه نوشته

شناسنامه کتاب

یادداشتهای زندگی دکتر محمد رضا طاهری (جلد اول 1346 - 1324)، تهیه و تالیف: دکتر احمد رضا طاهری، انتشارات نسیم حجاز (1397)، شابک 3-8-97830-600-978، شماره کتابشناسی ملی 5184997، اثری از شرکت کارآفرینی دانشیاران علوم انسانی، 172 صفحه.